از سریِ #دلخوشی_های_کوچک_من مثلا :))
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 22:28
بیاین همه با هم قبول کنیم یکی از سکسیترین چیزای دنیا، کفش بالهایه که نوکش سایش پیدا کرده. اینه که با بهونه و بیبهونه میپوشمش، هی میکشمش رو فرش و غصه میخورم چرا سایش پیدا نمیکنه. :))
We can be heroes, forever and ever..
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:19
دلدارِ عزیزم، سلام. الآن که این نامه رو میخونی من دارم باهات چت میکنم. الآن که دارم این نامه رو مینویسم هم دارم باهات چت میکنم. پس چرا دارم مینویسم؟ چون نمیخوای باهام حرف بزنی. من بلد نیستم آگاهانه مرهم باشم. گاها شده که بودنم خود به خود مرهم باشه، اما وقتی آگاهانهس.. تو فقط یه دختر نگران رو میبینی ...
چقدر آسان نمود اول..:)
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:19
زنگ زدم به سیس، ناله و ابراز نگرانی برای دلدار. میگه بذار برم دیوان شعر بیارم، چند تا بیت برات بخونم از سختیای مسیر عشق. اصلا بیا با همین الا یا ایهالساقی شروع کنیم... بعدانوشت: راجعبه اون لحظهای که من پشت تلفن داد زدم « ولی من دوسش دارم!» و چند ثانیه پشت تلفن سکوت شد؛ نظرِ سیس رو بهتون گفتم؟ میگه ش...
گوله گوله اشکایِ سیاه
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:19
نت فالش:ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پی...
من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:19
اسکارلت اوهارا یه جمله معروف داشت که من با تمام وجود بهش معتقد بودم. « فردا بهش فکر میکنم. » همیشه وقتی کاری ازش برنمیومد اینو میگفت. « فردا یه روز دیگهس.. » من معتقد بودم « بعد از خوابیدن بهش فکر میکنم. » خب؟ چی میخوام بگم؟ میخوام بگم الآن دلم میخواد برم اسکارلت رو از کتابش بکشم بیرون، خودِ هفته گذ...
Crimson Peak.
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:19
شما خسته نشدین بس که بیفایده و غمگین و غرغرو شدم این چن روز؟ « من سرمو بالا میگیرم و میگم خسته نیستم. تو از چشمام بخون حکایت بیرمقی ملتهبمو.. » + تو رویاهام سینه سپر کردم، دارم نجاتت میدم. تو رویاهام اینجا نیستیم. یهجای دوریم.
از خیابان جمهوری برگشتگانیم. :))
-
تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 22:51
من آخرش میرم با یه فروشنده آلاتموسیقی ازدواج میکنم، هر روز ساعتِ دوازده قابلمه غذا رو تویِ پارچه گلگلی میپیچم و با دستِ دیگهم ظرف ماست رو برمیدارم و میبرم براش؛ بعدش تا خودِ شب که با هم برگردیم خونه با وسایلِ توی مغازهش بازی میکنم. ^___^
شانزده- پانزده سالگی نوشت
-
تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 22:51
یک: امروز سارا پستی رو به اشتراک گذاشت از یه نفرِ دیگه، از حسِ عدمِ امنیتش توی خیابون بدون پارتنرش نوشتهبود و ترکِ پارک به سرعت و به خاطرِ یه مزاحمتِ کوچیک و احساس ناامنی. خودمو توی موقعیتش قرار دادم که ببینم آیا من هم همچین کاری رو میکنم؟! پارسال بحارح برام نوشتهبود « منم وقتی به کارایی که پونز
نه!
-
تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 22:51
چند ساله بود؟! پنج یا شیش. نه فقط برای بوسیدنش، که برای کشیدن لپش هم باید ازش اجازه میگرفتیم. مامانش خم شد و پرسید که عمو میتونه لپش رو بکشه؟! با اعتماد بنفس تمام سرش رو به علامتِ نفی تکون داد. مادر اصراری نکرد. گفت « همینطورین دیگه. اوندفعه هم که رفته بودیم ترکیه، مردم بدون اجازه بهش دست میزد
Went to school and I was very nervous. No one knew me, no one knew me*
-
تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 22:51
مقدارِ زیادی ذوق در من جا خوش کرده و هیجان؛ برای فردا و آدمهای نویی که خواهم دید. و بله مدرسه هم خره که 15 مرداد مانتو رو آماده میکنه و ما رو از فردا میکشونه. و حتی خرتره به خاطرِ اینکه تا ساعت سه باید مدرسه باشیم و جدا انصاف نیست دیگه، سالای قبل تا ساعت دوازده بودیم فقط. :/ زندگی هم کلا خره
ما هیچ، حتی نگاه..
-
تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 22:51
همیشه کسایی که به قصد رفتن بلند میشدن و بعد به هر علتی نمیرفتن تو نظرم مزخرف و ضعیف بودن، و رفتارشون برای جلب توجه. متنفرم از اینکه امروز اینطوری شدم. هیچ فایده ای توی این دنیای لعنتی ندارم. نت فالش هم به این نکته معترفه. حتی ذهن و روح دخترکی رو که دوست دارم رو هم نمیتونم از نیش اتفاقایی که توشون من
با خرررررررواری کار، خوابمان نمیبرد..
-
تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 22:51
خوابم نمیبره. دارم کانالگردی میکنم، خوردم به یه جمله محشر. داستان ازین قرار بود که صاحب کانال با نامزدش تصادف میکنن، داشت میگفت بعضیا میگن چشمزخمه و غیره: همیشه با خودم میگم خدایا به کسی که نمیتونه خوشی ما رو ببینه دهبرابر بیشترشو بده تا دست از سر بقیه بکشه... خوشگل نیست؟ بزرگانه نیست؟ باید تبدیل بش...
و غباری طاعونی- مدتهاست که- از آفاق برخاسته است...
-
تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 22:51
بوی گند و تلخی؛ مرض مسریِ این روزهاس انگار. از هر طرف لجن میباره. آدما مهربون نیستن. رفیق نیستن. عقده و سرکوب رو، روی صورتِ همدیگه قِی میکنیم. + این میون، تو چقدر رفیقی؟ تو چقدر مهربونی؟ تو چقدر میخندی؟ تو چقدر نور میپاشی تو هوا؟ -ما هیچ..
و من اینجا بهترین حالی رو دارم که توی مدرسه میشه داشت..
-
تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 22:51
معلم اومد سرکلاس. دستش، منطقالطیر بود. نگاهمون کرد. - بچهها تا حالا عاشق شدین؟ همه فکر کردن دنیای بیرونه. اونجا که افتخار داره اگه صورتتو جمع کنی و با تعجب بگی " عشق؟" ؛ صورتشونو جمع کردن و با تعجب گفتن " عشق؟" - آره خب. باز همه با افتخار گفتن نه. - من برای آدمای سنگدلی مث شما عطار نمیخونم. اون
- اصلا دیگه نمیخوام دانشمند بشی. :/
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 16:16
خدایِ عادلِ عادلِ حکیم؛با چه منطقی من زندهم که برم لش کنم زیر باد کولر با موزیک هد بزنم، بعد نابغه ریاضیِ دنیا ر ورداشتی کشتی؟:/ نه جدی میگما :))))))) + عنوانو هم مامانم برگشته میگه. :))))) ++ یه ژن نهفته اینجور وقتا در من وجود داره، که با تمامِ وجود احساس نفرت میکنه نسبت به کسایی که ابرا
براتون روزهای پشتِ سرِ هم رو، با هم آرزو میکنم...
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 2:58
من از تمامِ حسهای خوبِ دنیا.. از تمامِ خندهها.. از تمامِ لبخندهایِ از تهقلبِ جمعنشونده... از نفهمیدنِ ادامه درس بعد از « انگشتهات رو بدون فاصله روی انگشتام رها کن، تا بهت بگم چطوری» ها... براتون نگاهی که از عشق به لرز افتاده رو آرزو میکنم؛ وقتی توی مغازه و وسطِ انتخابکردنِ گوجه، سرتون رو بالا میارید...
قانون مرفی
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:17
کی گفته قانون مرفی فقط نوید اتفاقای بد رو میده؟ قانون مرفی میتونه از عمق یه شب ترسناک برای نت فالش در بیاد، تلاش من برای قوت قلب، عقب انداختن تمرین کنسرتش برای دیدن من، یه سوءتفاهم بزرگ، دعوا و دلخوری، آشتی، برنامهی من برای رفتن به جنت آباد و دیدنش، دل خوری ته دلم و گفتن:"شاید وقت دکتر داشته باشم
آخه لامروت اون فقط هشتسالشـــه :(
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:14
گف آبجی فاک فحشه؟! گفتم آره خب. امروز دیدم داره « کال آو دیوتی» بازی میکنه، داد زد « فاکیِ فاکفهم » :/ من چیکار کردم؟! کشوندمش کنار و انواعِ و اقسامِ فحشهایی که با فاک ساخته میشه رو بهش یاد دادم که یهوقت اشتباهی چیزِ بیمعنی نگه. خواهرِ نمونه کی بودم من؟! :))
See the music, Hear the dance
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:14
دیالوگِ اولِ فیلمِ High Strung ( شاید عجیب به نظر بیاد اما از فیلمای محبوب منه) اینه: The music is always there, bu ing inside me. I don't know where it comes from. I only know that if it stays trapped within.. I will be consumed. .شخصیت، خشمگینه : دیالوگِ آخرِ فیلم.. اینه Music will always be there...
moi j'veux crever la main sur le cœur *
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:14
امید به روزهای بهتر؟! جدی گرفتنِ احتمال وجودِ بوتولینوم** درونِ قوطی - بعد از مدتها- و جوشاندن کنسرو. به همین سادگیست بعضی وقتها، واقعا! * قسمتیه از آهنگ Je veux از zaz، که میفرماد من میخوام با دستی به رویِ سینههایم بمیرم. ( نه با سمی درونِ تنِ ماهیَم :/ ) * کلستریدیوم بوتولینوم، به باکتریِ هیولایی ...