سالها در انتظارِ خورشیدی که حضورش، هویتتو محو میکنه دویدن. آه دخترجان.
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 8:23
وقتی از خونه بیرون رفتن و هدف داشتن و دخترِ مدرن بودن هم در کنارِ غذا پختن و راهِ دلبری بلد بودن؛ وظیفهای میشه برای مردای مدرن. میدونم که نباید اینطوری به مسئله نگاه کنم، علیالخصوص وقتی دوست خود
هنوز از هیچکس نپرسیدمش البته.
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 8:23
از صبح پاشدم که درس بخونم. نمیتونم. همهش هی دست میکشم زیر چشمام و سعی میکنم با سرانگشتام حسش کنم. دیشب فهمیدم که زیر چشمام چندتا چروک ریز افتاده. باید یه لیست مثلِ آریا استارک درست کنم. آدمایی که زیر چشمامو چروک انداختن. اتفاقایی که زیر چشمامو چروک انداختن. بعد تک به تک، ساعت یک نصفهشب بهشون زنگ بزن...
حفرهی قابل حمل
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 8:23
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
گه میخوردم البته. چون یازده دوصفر خیلی فریبندهست
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 8:23
داشتم فک میکردم که احتمالا پروژهی زمین یه پروژهی شکستخوردهست. ما هم مث آدمایی میمونیم که توی قرنِ آیفونا؛ هنوز به یازده دوصفر شون اصرار دارن.
هنوزم با عنوان گذاشتن مشکل دارم.:))
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 9:51
هشتماه پیش بود. بهم گف 《 میخوام فقط بدونی که.. اممم.. راستش.. من بابام نیستم. همه میگن شکلشم، اما نیسم. 》 من فهمیدم چی میگه. منظورش روابط بود و نیازی هم به گفتنش، نه. چندماه قبل داشتم راجعبه مامان و بابام براش حرف میزدم. گفتم زنها چقد میتونن سلطهگر باشن. خندید. معنیدار. واقعا معنیدار. امروز داشتم فک...
که دکان ما را گزندی نبود.. *
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 9:51
مشکلم با تمام واکنشا به این زلزله، اینه که همه نوشتن خیلی نزدیک بود. همه نوشتن خیلی یهویی بود. که ما فکرشم نمیکردیم.خب، مرگ همینه. ما یهروز میمیریم. یه روزی که صبحش از جا پاشدیم، صبحانه خوردیم، جورابهای نشُسته پوشیدیم و روزایی که دروغ گفتیم. یکی از همین روزاست که برای همیشه از زندگیِ آدمای اطراف، پا...
قصهی دلسوز ما قومی که دیدند ای عجب... *
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 9:51
من که میدانم دور خودت چرخ میزنی و چرخ میزنی و درونِ متلاطمت هیچوقت عمیقا تسکین پیدا نمیکند. من که میدانم لابهلای بیتها و کتابها و منحنیها و معادلهها پیدا نمیشوی. من که میدانم یکروز، دیوِ سیاهِ بدجنسِ آشفتگی، تو را تهِ یک چاهِ عمیقِ عمیقِ عمیقِ عمیقِ تاریک رها کرده و حالا همهمان، هرچقدر که توی کوهها-...
این تمام چیزیه که من همیشه با غمگینی تمام، به تانژانت میگم. *
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 6:24
داشتم فک میکردم کاش پول هم مث آب بود. ینی خب آب کشور ما توی وضعیت فاجعه ست. سیستان و بلوچستان همیشه محروم که هیچ، حتی پر آب ترین استان ایران( لرستان) داره آب میخره و آبش میاد تهران تا آب تو دل پایتخت نشینا تکون نخوره. تنها کشوری هستیم ( یادم نیست، مصر هم بود؟ ) که از آب های فسیلیمون استفاده میکنیم و...
ولله که شهر بیتو مرا حبس میشود..
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 6:24
صبح بارون میومد. من تو حالت پیاماس بودم. تازه از خواب بلند شده بودم و احساساتم هنوز خیلی فعال بود. معلممون نشست سر کلاس و گفت « در این سرما و باران یار خوشتر، شما دیوونهاین اومدین سرکلاس؟ » با خودم فکر کردم « یار؟ یار؟ » و بارون از چشم من هم شروع کرد به چکیدن. هی پرسیدم « یار؟ یار؟ » و واقعا به نظرم...
عشق از اول سرکش و خونی بود
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 6:24
وقتی کار احمقانه میکنم، حرف احمقانه میزنم یا اشتباهی ازم سر میزنه؛ بلافاصله بعدش آرزو میکنم که تنبیهم کنه. داد بزنه سرم، بزنتم، هرچی. اما نه... اینکار رو نمیکنه... جانانم میریزه تو خودش. میبینم که پیش چشمم ذره ذره پژمرده میشه. تا وقتی تو خودش نتونه حل کنه، بار میشه روی دوشش و پشتش رو خم میکنه. جلوی ...
مزخرف نوشت
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 6:24
هوا ابر بود. قطره های بارون به امید اینکه دری رو باز پیدا کنن تا از سرمای بیرون بخزن کنج یک لیوان چای داغ، به شیشه ها در میزدند. صدای تق تق بسته شدن پنجره ها اما صدای چک چک در زدن ها رو محو کرده بود. روی میز پشت یکی از پنجره ها پر بود از طرح های سیاسفید بارون. بارون روی کوه، بارون روی دره... زیر همه...
هیچی. « عوضش فلانی نیستم. »
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 6:24
بهار شیش تا ساز میزنه. آواز حرفهای میخونه و شعر فوق حرقهای میگه. اینهفته لهستان اجرا دارن گویا. میسا صداش محشره، وقتی میخونه کل کلاس ساکته. عسل باله میرقصه و خوشگله. کیانا خوشگلترین و کاملترین دختریه که به عمرم دیدم. آذین قشنگه، مهربونه خیلی و امسال زبانش رو تموم میکنه. رها روابط اجتماعی محشری داره ...
شاید ناخودآگاهم جواب سیسو میدونه، که با اطمینان دلدار صداش میکنم..
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 6:24
سیس دوباره شروع کرده نوشتن. من نمیدونستم. رفتم و دیدم تانژانت زیر یکی از پستاش براش کامنت گذاشته 《 کار دلبرا، دلبری کردن و رفتنه. قرار بود بمونن که اسمشون دلبر نبود. 》 و دارم سعی می کنم خودمو قانع کنم که موقع نوشتنش من نیومدم تو ذهنش. رفتارای من تو ذهنش تکرار نشدن. که هر دفه بهم با اطمینان میگه دلبر...
جز وحشتم نیفزود..
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 6:24
قبل از اینکه بحث از کلیشه به مفهوم تعصب برسه، بین بچهها پرسشنامه پخش کردن. پرسشنامه سهگزینه داشت: « اصلا قابل قبول نیست که نسبت به اینگروه کسی دید منفی داشته باشه » ، « میتونه قابل قبول باشه » و « کاملا قابل قبوله » ، خب؟ چه گروههایی؟ افغانها. فمنیستها. کسایی که حیوون خونگی دارن. چاقها. مردانی که هم...
مثلا.. اون کنسرتِ آریانا سعید تو ورزشگاه.
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 23:45
الآن بحثم این نیست که افغانها هم چون انسانن محترمن و فرقی با ما ندارن و اینا؛ هرچند که همهش درسته و همه میدونیم. بحثم اینه که چطور فارسی دری رو مسخره میکنین، در حالی که من واقعا واقعا واقعا واقعا شیفته دری صحبت کردنم. چطور به آهنگای افغان میخندید، وقتی اینقدر قشنگن؟ اینقدر روون و ناز حرف میزنن که می...
عنوان از دلبر رسیده، « گر ز حکمت ببندد دری.. »
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 3:45
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
یا وقتی که بخوابم، از خوابی بیدار شم که توش من، من نیستم.
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 3:45
محشر! دارم خودسانسوری یاد میگیرم. شد چهارمین پست این چندوقته که فقط پیشنویس نشد که شما نفهمین، خودش و احساسات توش و فکرای پشتش پاک شد که تانژانت ناراحت نشه. واقعا نمیدونم کسی که عاشق اون کلهشقی شد که حرفشو همیشه همهجا زده، دوست داره من اینطوری رفتار کنم؟ یکی بیاد اینو به خودم بگه. یه احمقِ ترسویِ خو...
ماجرای این روزهای ما یا « چرا با دخترکانِِ ابله وارد رابطه نشویم» .
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 3:45
غصمه. تانژانت قالب درست نمیکنه. حالا که تقریبا همهچیز آروم گرفته، میخوام از خجالت بمیرم. میخوام بمیرم کلا. یه جور استراحت در نظرش بگیرین، برای این روزای بد که تمومی؟ ندارن انگار. خب، آره. من آدم حساسیم. خیلی. آدم روزای سخت؟ شاید نباشم. نمیدونم. اینروزا هِی به همه میپرم و کلافهم و عصبیم و حس میکنم نم...
که وقتشه یکی یکی گره از زندگیمون باز کنیم..:)
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 3:45
صبح بیدارم کرده و صداش از بیرون میاد. گزارش کار میده. - یه رضایتنامه محضری از بابا گرفتم، برگه رو دارم میبرم فلانجا.. کدوم برگه رو؟ برگه منعِ پیگرد رو. محشر نیست؟ محشر نیست؟ عکسشو برام فرستاده. هی نگاهش میکنم، هی باورم نمیشه این ماجرا هم تموم شد. هی هزاربار میخونمش و میبینم زیرِ « بلامانع میباشد» رو...
بر آسمان این سرخی بعد سحرگه نیست
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 22:28
" وقتی گوشیمو گذاشتم جلوم و منتظرم..دانش آموز کثافتم تو ایمو پیام میده. سه متر می پرم هوا و میبینم یه بچه ی هفت ساله ست که برای هزارمین بار تو امروز بهم گفته سلام تیچر " از کانال شمسیوشاپور صبح این رو خوندم. حسم یهچیزی تو مایه های "مگه ممکنه آدم اینقدر خفیف شه؟" بود. که هیچ کسی نمیتونه اینقدر من رو ...