رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند.. ( وقتی دوازده ساعت، فاصلهمونه ) - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:14
نمیدونم حوالی ساعتِ دو و سه دیشب چه بلایی سرِ بیان اومدهبود. حس خفگی داشتم و باید حتما مینوشتم. اما بالا نمیومد. نه خودش، نه وبلاگای مربوط بهش. میخواستم پیش شما شکایت بیارم از سفرایِ یک به بالا هفتگیِ قاره بغلی. تویِ چنلِ یکی خوندم که « .. ( اسم) از شهر خارجشده برای چند ساعتی، وقتی میره حس می
کی از همه قشنگتره؟! - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:14
اینستاگرام رو باز کردهبودم و پیج به پیج، « ولچرخی » میکردم. از خودم پرسیدم چرا هیچوقت هیچکس به ما نگفت بازنده بازیِ « کی از همه خوشگلتره؟ » ماییم و ماییم و ما. داشتم فکر میکردم چقدر اعتمادبهنفسم ضربه خورد، چقدر وقتم هدر رفت و چقدر اذیت شدم تا آخرش که فهمیدم بازنده آخرِ این بازی، حتی اگه همه ان
اعتراف - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:18
نت فالش:ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پی
ذوقزده و ترسیده از کلاسهای تابستون، و آدمای جدیدم. - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:19
امروز برای ثبتنام مدرسه جدید رفتم. همونطور که بهنظر میاد، عدد شیش دست از سرِ من برنمیداره. منظورم اینه که فرزانگانهایِ تهران تناظر ندارن با هم معمولا. شماره فرزانگانِ متناظرِ دوره اول با شماره شیش، پنجه. اما خب، من از شیش به شیش منتقل شدم چون تنها فرزانگانی بود که رشته منو داشت. اینجا هیچکس ر
این فیلد نمیتواند خالی باشد. - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:19
از مغازه بیرون اومدیم. گفتم : « بریم بستنی بخوریم؟! » مامان هم خندید که بچه شدم یا چی. از من اصرار. قبول کرد. « پس زود بستنیـت رو بخور که بریم. » و در جوابِ پافشاریم رویِ ضمیرِ « ما» ، گفت « روم نمیشه توی خیابون بستنی بخورم. » زمان ایستاد انگار. چند لحظه فقط نگاهش کردم. بعد از کلی تلاش، پرسیدم «
تانژانت، تانژانت؛ نت فالش: - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 11:18
غیر ممکنه. اما... اما از هزار مایل دورتر، به فاصله ی یه قاره، یه دریا و از پشت بلند ترین کوه دنیا؛ اونقدر دوست دارم که اگه یکی دیدن بلد باشه؛ سر طنابی که از تو دلم زده بیرون رو بگیره؛ صاف میاد ور دل شما. نتِفالش نوشت: مثِ هردفعه، هر وقت میگه قاره دلم میریزه پایین. جدا یه قارهس الآن فاصلهمون؟! حالا د...
Are you shining just for me..? - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 11:18
اگه درست یادم بیاد، تابستون سالِ 94 یا 93 محشر بود. پر از رفاقت و شیطنت و باوجود بچهبازیا، لذت. تا صبح حرفزدنا و خندههای یواش توی بالش ساعتِ چهارصبح.اینه که از اونسال به بعد، اکثر شبهای تابستونیم رو مشغول غر زدن و مرور خاطره بودم. دیشب که تا صبح، با همدیگه بین ستارهها پرواز میکردیم و من از
جایی، شیطان نگران؛ تنهایی ما میرفت.. - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 20:24
- حالا یه حرکت جدید ازت میخوام، تا فردا باید تمرینش کنی. تلنگر و تم رو یاد گرفتم. - تلنگر.. تم.. بک.. مث وقتایِ دیگه که ساز نداریم، ضربِ سبک و ظریف انگشتاشو روی پوستم احساس میکردم. + نمیبینم که.:)) - حسش کن خب. نور خورشید از لابهلای برگا میریخت پایین. پشتمو بهش کردم. انگشتامو بین انگشتاش گم
نامبرده از کوتاهترین مکالمات ذوق میکرد... - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 20:24
نت فالش:ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پی
خوشا به حال شماها که شاعری بلدید... - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 10:26
کاش میتونستم بنویسم همهچیزو. کاش کلمهها در مقابلت کم نمیاوردن. کاش من نویسنده ماهری بودم. کاش کاش کاش... بعدا نوشت: ساعت سه و نیمه. باورتون میu200eشه دقیقا یکساعته که دارم تلاش میکنم بنویسم..؟
اینه که تو فکر عوضکردن آموزشگاهمم. - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 9:57
یهزمانی ( حدودا همین دوسال پیش ) اکباتان برکت داشت بابا. یکی به نفعِ بیمارایِ سرطانی « اتاق آبی» دِ ویز میزد، صدای ویولن اون مرده با موها و چشمایآشفته میپیچید تو آسمونش. آدمایی داشت که دستایِقشنگ داشتن و قشنگ میخندیدن. «سنتور زن» داشت. پیچکایِ دور آموزشگاه زندهبودن. حالا چیمونده؟ تقریبا هیچ
برام آرزو کنین منم یهروز بدونم قراره چیکار کنم. - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 19:47
آدمهایی توی تاستونشون واقعا استراحت میکنن که روی راه خودشون باشن. بدونن که هستن. بدونن درس میخونن و تلاش میکنن و بعدا این تلاشایِ نهماهه به یه جایی میرسونتشون، پس حق دارن سه ماه دیگه رو استراحت کنن. من؟! من که راهم مدرسه نیست. من که تلاش نکردم. من که خسته نشدم. من که حق ندارم استراحت کنم.
با اون حسرتِ توی چشمهاش. - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 19:47
نت فالش:ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پی
این آدمها هنوز وجود دارن! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 19:47
:«خوبی نویسندهی بانو بودن این است که حتی سیاه مشقهاییش هم به واسطهی زن بودن و حمایت هم جنسانش اقل کم چند چاپ خریده میشود. اما خُب بدیش هم این است که هیچوقت نویسندهی مهمی نمیشوند!» و اتفاقا بلاگر هم هستن.:))
و به خودم بگم تقصیر من نیست اگه گوشه کتابِ زیستشناسیشون پر از نقاشیه. - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 19:47
بعضی وقتا بیرحم و بیانصاف میشم. نمیتونم با تاسف به هشتاد درصد بچههامون که تجربی میرن نگاه نکنم. خب برداشت مزخرف نکنین، منظورم این نیست که رشته بدیه. منظورم اینه که من بعنوان کسی که باهاش حرف میزدن و ناظرِ ساکت کلاس و اینا، میتونم بگم که نود درصدشون بهاجبار خانواده دارن میرن که خانوم دکتر ب
واقعا نمیفهمم چطور تکتک آدمایدنیا عاشقش نمیشن. - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 2:30
ازش میپرسم « بعد از اینهمه آزار و اذیت.. چطوری دوسمداری آخه؟ چرا منو هنوز..؟ »میگه « اون آهنگِ بیتلز بود..؟ » و شروع میکنه به خوندن موزیکِ اولینباری که همو شهرکتاب دیدیم. آفتاب، شروع میکنه درخشیدن. از کیلومترها اونورتر هم دلم گرمه بهش. نمیدونین که روزی چندبار توی زندگیِ روزمرهم مکث میکنم، لبخند میزن...
و من یه بهدرد نخورِ زندگیحرومکن هستم. - تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 23:41
- فردا رو محشرش میکنم. ^_^ چند تا نفس توی تاریکی کشیدم. - چطوری؟! ازین پهلو به اون پهلو شدم. - خب سخت که نیست... صبح میرم بیرون.. یعنی میرم پیادهروی یا ورزش مثلا. بعدشم میام محشرش میکنم دیگه. باز غلت زدم. - تو که از ورزش متنفری. - نه دیگه فردا محشر میشه ورزش دوست خواهمداشت. - بعدش چیکار می
باز هی حرف مامان باباهاتونو گوش ندین حالا :)) - تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 23:41
نظر به پستِ دیشب، داشتم فکر میکردم اگه دو سال پیش برای کانونرفتن مسخرهبازی در نمیاوردم و ناز نمیکردم و با جمله « این بچهبازیا چیه» تلفناشونو دایورت نمیکردم که برم بچسبم به جمعهای بیفایده خودمون؛با توجه به قوانینی که از کانون یادمه میتونستم امسال برم کمکمربی بشم و بهجای اینکه اینجا برای
نمیدونم چرا باید براتون جذاب باشه ایمیلای پنج- ششسال پیش منو بخونین. - تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 23:41
رفتم توی اینباکسم و دارم اولین ایمیلایی که فرستادم رو میبینم. باورم نمیشه یه زمانی اینطوری بودیم. از مدرسه میومدیم و برای هم ایمیل میفرستادیم که آدامس پانپراگ فلانه و بههمانه یا این دختر زیباترین چهره دنیا رو بدون آرایش داره... مثلا از روزایِ اولی که آیدا رفتهبود کانادا ایمیل دارم، ذوق کرده
افسانههای بیباک ^_^ - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:24
صبح با لگدِ پارسا توی شکمم از جا بلند شدم. اعتراض میکنم، مامانم میگه « خُبه خُبه چیکار کرده مگه؟ ذوق بچه رو هم زدی کور کردی! » کلاس کونگفو ثبتنامش کردن. کاش تو یه خانواده مذهبی به دنیا اومده بودم که خداقل فکر میکردن دختر ریحانهست. نه کرگدن. :| :))))))))))))))))))