خرید بک لینک
دیروز داشتیم با عرفان صحبت میکردیم. میگفت توی دوره پراسترس و پرهیجانی از زندگیشه و دیگه واقعا خسته شده. بهش گفتم که اما من هیچوقت تو زندگیم همهچیز اینقدر آروم نبوده. اون میگفت از نرمال نبودن کلافهست و من میگفتم که هیچوقت همهچیز اینقدر نرمال نبوده. خیلی خندهدار بود که بکگراند زندگی آدما چطوری باعث میشه از شرایط یکسان، ادراک متفاوتی داشته باشن، ولی واقعا همهچیز به نظرم خیلی نرماله. دوستهای نهچندان نزدیک خیلی معمولی دارم. شرایط خونه خیلی معمولیه و یه رابطه خیلی آروم و قابل پیشبینی دارم و دارم درس میخونم. توی این درس خوندنم هم کار خارقالعادهای نمیکنم حتی، همون کارهایی که همه انجام میدن. برای ارائههای کلاسی حاضر میشم، یه روز درمیون میرم دانشگاه، دوتا کارگاه ثبتنام میکنم و امیدوارم که بتونم برم. منظورم از «معمولی» این نیست که همهچیز فوقالعادهست یا اینکه حداقل خوش میگذره. ولی خب تقریبا نصف وقتا خوبه. نصف دیگه وقتا هم بده. نه اوضاع خیلی خوب میشه و نه خیلی بد. فکر میکنم مثل یه آدم بزرگ سوبر زندگی کردن یکی از چیزهاییه که تقریبا یاد گرفتم و بهش عادت کردم. یکی از دلایلی که دیگه چیزی ندارم اینجا بنویسم، حرفی ندارم توی کانال بزنم، عکسی ندارم که استوری کنم و محتوایی ندارم که توییت کنم همینه. دارم همون کاری رو میکنم که همه میکنن دیگه. نمیدونم خوشحالکننده یا ناراحتکنندهست اما بههرحال دلیل کمپیدا بودنم احتمالا همینه.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1402 ساعت: 16:09

امشب بالاخره شب به خیر مادر رو تا ته خوندم کوروش. این روزها که بیشتر از همیشه به جایی که تو بودی نزدیکم، این روزها که هربار توی آینه نگاه میکنم، جسی چهل ساله رو میبینم، باید این نمایشنامه رو بالاخره تا ته میخوندم که یادم بیاد هیچوقت این کار رو با هیچکس نمیکنم، کوروش. یک هفته قبلش هم برات از این نمایشنامه نقل قول کرده بودم و پیشنهاد دادم که بیا بریم و بخریمش، نمیدونم. شاید اگه میرفتیم تو هم این کارو نمیکردی. شاید اگه همون روز میرفتیم، هفته بعد چهلمت من دنبالش نمیگشتم. خب، حالا مهم نیست. داستان تو تموم شد کوروش. چراغها رو خاموش کردن. الان سانس بعدیه، سانس بعدی سانس منیه که تلما ندارم. تلمای تو شکست خورد. من اصلا ندارمش. سانس بعدیه عزیزم، و فکر میکنم این بار جسی زنده میمونه و چند سال و چند ایستگاه دیگه هم برای پیاده شدن از اتوبوس منتظر میشه. گفتم که، دیگه ماجرا راجعبه منه. جالبه، سانس قبل تلما بودم و شکست خوردم، اینبار جسی میشم و امیدوارم که باز هم شکست بخورم. نمیدونم عزیزم، شاید دلیلش اینه که بازیگر نقش مقابل ندارم. منظورم اینه که تا وقتی یک شب کامل دیالوگ با بازیگر مقابلت نداشته باشی، مگه خالی کردن یه گلوله توی مغزت چقدر میتونه هنری و شاعرانه باشه؟  تقریبا هیچی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 3:56

بین 20 تا 21 خیلی فاصله ست. عرفان راست می گفت. اینقدر چیزهای زیادی توی زندگیم تغییر کرده که نمیدونم راجع به کدومشون حرف بزنم. دیشب بهم گفت دیگه بزرگسال شدی و تینیجر نیستی. حس بزرگسالی بیشتری دارم. میدونم راهمو درست اومدم. اگه زندگیم یک سال با انتخاب های درست و راه های درست داشته باشه، اون امساله. از پارسال که برای اولین بار پامو گذاشتم توی این خونه و شب موقع خوابیدن به سایه درخت ها روی دیوار نگاه میکردم و هربار باهاشون خداحافظی میکردم چون مطمئن بودم که قرار نیست بمونم، یک سال گذشته. الان بعضی روزها غذا درست میکنم و مهمون های خودمو دعوت میکنم. از 6 ماه پیش که اولین سری وسایلمو آوردم اینجا، خیلی جلوتر اومدیم. دیروز داشتم برای آیدا میگفتم که وقتی ابرهای دور سرم رفتن، فهمیدم زندگی میتونه ساده تر و امن تر و آروم تر باشه. اینجا اون زندگی آروم و امن و رام من بود. اینجا جایی بود که شروعش کردم. اعتماد کردم. ترسیدم و جلو اومدم. ترسیدم و جلوتر اومدم. اینجا گریه کردم، خندیدم، دعوا کردم و عشق ورزیدم. یه وقت هایی داداشم زنگ میزنه، وقتی می پرسه کجام، ناخودآگاه میگم خونه. بارها تا الان با هم مریض شدیم و رفتیم بیمارستان خاتم. بعد من از آمپول ترسیدم و برگشتیم و روزها کنار هم توی اون یکی اتاق دراز کشیدیم و قرص خوردیم و خوابیدیم و ادای مردن درآوردیم. بین ترمینال های استانبول با چمدون ها و برای جونمون دویدیم. وقتی تا صبحش از ترس مثل کانگورو به عرفان چسبیده بودم و دیگه احساس امنیت میکردم، ته دلم غنج رفت و  حس کردم همه چیز طوری خوبه که گویا زندگی من نیست. انگار این نمیتونه ادامه سرنوشت من باشه. همون موقع از ته دلم آرزو کردم کاش ادامه سرنوشتم، سرنوشت کس دیگری باشه که خوشبخته و خوش شانس و معمولیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 0:01

نمیدونم چه تصمیمی درسته. احتمالاً دچار وسواس بعد از تصمیمگیری شدهم. چشمام رو میبندم و تصور میکنم که مفهوم این خونه همهجای این دنیا با من باشه. قلبم میلرزه. به سمت چیزی که فکر میکنم خوشبختیه حرکت میکنم. کاش امشب توی این خونه بودی، چون وقتی نیستی خیلی میترسم. از همهچیز. اما به سمت چیزی که فکر میکنم خوشبختیه حرکت میکنم، چون هنوز، همونطور که چندسال پیش به صالح گفته بودم، Passion ِ زندگی من عشقه. به سمتش حرکت میکنم و بقیهش رو میسپرم به هرچیزی که تا الان قلب من رو از لجن محافظت کرده. بقیهش رو میسپرم به اون و با لبخند میخوابم. من میخوام حس تنهاییم رو با تو شریک باشم. آنگونه عاشقم که اگر پای برنهی دریای دامن تو بسوزد در آتشم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 0:01

نت فالش: من یک « نجاتیابنده» م. روزهای زیادی دراز کشیدم کف اتاقم و شمردم تا بمیرم. همین باعث شد که بفهمم نجات تخصص منه. هیچوقت نمیمیرم. ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده سالهم. الآن ولی واقعا پونزده سالهم. [ ویرایش: شونزدهسالم شد. ویرایش دو: و هیفدهسالم. ویرایش سه: واو. هیجده سالم. ویرایش چهار: نه. بزرگتر دیگه نه. ویرایش پنجم: ۲۰. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد میگم. قبلنا زودی تغییر میکردم، الآن فقط رنگ عوض میکنم.موهام کاملاً سوختهن، اینقدر که دکلره و رنگ کردم. وقتی حالم خیلی خوبه، با آهنگ «خاطرههای قبلی» بهتر میشم و وقتی که بده، بدتر. روزی اونقدر جوان و سبکسر بودم که میگفتم « تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.»بالاخره به دنیا عادت کردم و بزرگ شدم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 0:01

دمنوش سنبل طیب و گل گاوزبون درست کردی برام. توش عسل ریختی. اگه نبات داشتیم احتمالا نبات می ریختی چون میدونی عاشق نباتم، اما همه ی نباتا رو خورده م. ساعت سه صبحه. آشتی کردیم و تو به من نگاه می کنی که چطور می نویسم. 

قشنگه عرفان. قشنگه.

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 0:20

گذشتن از عشق اول برام سخت بود. اونقدر سخت، که یه روز همه وسایلشو جمع کردم و دادم رفت. بعد شب و روز توی این وبلاگ بودم و چیزایی که براش نوشته بودمو می خوندم. پس یه روز کاسهبشقابی رو صدا کردم، همه رو ریختم تو یه فایل ورد و ایمیل کردم برای یکی. بعد از همه جا پاکشون کردم. امروز دوباره پیداشون کردم. وقتی داشتم توی ایمیلای قدیمیم می چرخیدم پیداشون کردم. و برخوردم به یه پست نفس گیر. عاشقانه نیست اونقدر. ولی نفس گیره. چرا؟ این اون پسته: زمان چیزِ غمگینیست. تاریخ چیزِ ترسناکی. برای تولدش با دنیایی شوق و ذوق کتاب خریده بودیم، با دنیایی شوق و ذوق اولِ کتابش شعر نوشتم و آرزو. بعدا برایم گفت به این فکر می کنم که بیست سال دیگر این کتاب را از کتابخانه ام بکشم بیرون، به نوشته های صفحه اولش نگاه کنم و از خودم بپرسم یعنی الآن تو کجایی؟ او چطور؟ به این فکر کنم که چه چیزهایی را از سر گذرانده ام، چه چیزهایی را از سر گذرانده ای، چه چیزهایی را از سر گذرانده و بغض کنم. تصور می کردم زیاده رویست. زیاده روی بود تا امروز که به تاریخِ سالِ هفتاد و دو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اولین بار که بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ زده اند کتاب را و امضا کرده اندَش.. آن روزهایی که هنوز یک اسم کوچک بوده اند بدونِ « خانم» این طرف یا آن طرف نامشان.. آن روزهایی که با چشم های براقِ پرسشگر زل می زدند به پرده سینما.. آن روزهایی که هنوز جوان هایی بوده اند با رویاهای تعویض جهان شاید؛ فکرش را می کرده اند که بیست و سه سالِ بعد.. بچه هایشان، وقت غروب آفتاب و نفس زنان از دو قدم کوه نوردی، همان کتاب را دست به دست کنند..؟ فکرش را می کرده اند این جایی ایستاده باشند که حالا هستند.. و جاهایمان عوض بشود..؟ که این بار ما بعد ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 0:20

کوروش توی من تموم نمیشه. من حسش می کنم که میاد و بهم سر می زنه. حسش می کنم که دیگه دوستم نداره. حسش می کنم وقتی تو اتاقم تنها نشستم و یهو پرت می شم به 6 ماه پیش و شروع می کنم به لرزیدن. کوروش من. تو دیگه وجود نداری. این وحشتناکه. من دارم زار زار گریه می کنم و تو دیگه وجود نداری. یادته چقدر جمعمون جمع بود؟ یادته همیشه جمع می شدیم کافه نقطه، که الآن شده نه و سه چهارم؟ تو غمی هستی که هیچوقت تموم نمی شه. خاک سرد نیست. کاش خاک سرد بود. نه. اون وقت تو خیلی سردت می شد. من این روزا که هوا سرده زیاد به تو فکر می کنم که الآن حتما حسابی سردته. به حال مامانت فکر می کنم. به حس از دست دادن برای همیشه، همیشه یعنی همیشه. و تو زنده نمی شی. تو وجود نداری. تویی که ماشینت ضبط نداشت، تویی که هر روز تصادف می کردی، تویی که از ارتفاع می ترسیدی و تویی که هر روز عاشق یه آدم جدید می شدی.  وقتی بارون می باره به تو فکر می کنم. عرفان نمی دونه. وقتی بارون می باره به تو فکر می کنم که اون روز که رفتی هوا بارونی شد. خیلی بارونی شد. همه جا خیس بود. زمین آگاهی خیس بود. من بی پناه بودم. کاشی های سرد زمین خیس بود و ما حق نداشتیم از اونجا تکون بخوریم. من زار می زدم. ولی چه فایده؟ اگه اشک های تک تک ما دریا می شد هم تو بر نمی گشتی. دریا شد. تبخیر شد. رفت بالا. ابر شد. بارید. تو برنگشتی.  کوروش چه شکلی بود؟ خیلی معمولی. شکل همه پسرایی که در روز می بینه آدم. چهره ی خاصی نداشت و چهره ش مشخصه خاصی نداشت که با اون یادت بمونه. موهاشو همیشه یه جا کوتاه می کرد. اونجا هم موهاشو شکل همه آدمای معمولی کوتاه می کرد. قدش یه کم از من بلند تر بود. تپل بود یه ذره، ولی نه اونقدری که خودش فکر می کرد. همیشه یه دستبند چرمی داشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 0:20

کاش در کوچهی اردیبهشت، من هم خانهای داشتم.

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:30

درد میکشم که خودم را در سیسالگی تصور میکنم، در قلهی هرچیزی که آدمها میخواهند باشند و میدانم که باز هم هرشب، موقع مسواک زدن، روی روشوییِ سرامیکی خم خواهم شد و دستهام را اهرم خواهم کرد که نیفتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:30

داشتم یه فیلم آمریکایی میدیدم. گویا معادلهی زیر در تمام فرهنگها جوابه:

تو دختر قویای هستی= میخوام از تمامِ مسئولیتهام بدون عذابوجدان جاخالی بدم، بپّا.

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 0:36

توی « سخنِ سردبیرِ» نشریهی بچهها، نشریه رو تقدیم کردم به مسافرانِ پرواز هفتصد و پنجاه و دوی اکراین. بالاخره براشون نوشتم. قراره چاپ بشه. قراره بره زیر دستِ مردم. قراره کسی روی ورقهی کاغذ و زیرِ یک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 0:36

هجدهسالگیم، تحققِ رویایی بود که برای بیست و سهسالگی میداشتم. سلام. این من هستم در اولین 《 جلسهی دبیران》 ی که در آن شرکت کردهام. ذوق کردهام، روسریم را تا جایی که میشده کشیدهام جلو، ضعف کردهام از گرسنگی و رویم نمیشود به کیکهای روی میز دست بزنم. ویدیوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 0:36

الف توییت کرده سوبر، آخرینچیزیه که موقع پایان دنیا میخوام باشم. ولی من جداً دلم میخواد سوبر باشم بچهها. وحشت رو بغل کنم و با چشمای خودم ببینم چطوری همهی ترسا و آرزوها و عشقا و نفرتا از بین میره.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 0:36

* اخطار: این متن شامل یکخروار اطلاعاتِ کاملاً بیربط به شماست، دربارهی سالی که بر من گذشت. * مدتهاست که دیگه غیرمنطقی نمیشم. منظورم اینه که دچار اون حملههای تحقیری و غیرمنطقیِ بچگیام نمیشم و رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 0:36

صفحه بندی