معمولی - تاریخ: 1402/2/21 ساعت: 16:09
دیروز داشتیم با عرفان صحبت میکردیم. میگفت توی دوره پراسترس و پرهیجانی از زندگیشه و دیگه واقعا خسته شده. بهش گفتم که اما من هیچوقت تو زندگیم همهچیز اینقدر آروم نبوده. اون میگفت از نرمال نبودن کلافهست و من میگفتم که هیچوقت همهچیز اینقدر نرمال نبوده. خیلی خندهدار بود که بکگراند زندگی آدما چطوری باعث می...
با چراغ و گل غریبه، و صمیمی با غبار - تاریخ: 1401/11/18 ساعت: 3:56
امشب بالاخره شب به خیر مادر رو تا ته خوندم کوروش. این روزها که بیشتر از همیشه به جایی که تو بودی نزدیکم، این روزها که هربار توی آینه نگاه میکنم، جسی چهل ساله رو میبینم، باید این نمایشنامه رو بالاخره تا ته میخوندم که یادم بیاد هیچوقت این کار رو با هیچکس نمیکنم، کوروش. یک هفته قبلش هم برات از این نمای...
آرام و رام - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 0:01
بین 20 تا 21 خیلی فاصله ست. عرفان راست می گفت. اینقدر چیزهای زیادی توی زندگیم تغییر کرده که نمیدونم راجع به کدومشون حرف بزنم. دیشب بهم گفت دیگه بزرگسال شدی و تینیجر نیستی. حس بزرگسالی بیشتری دارم. میدونم راهمو درست اومدم. اگه زندگیم یک سال با انتخاب های درست و راه های درست داشته باشه، اون امساله. از...
آنگونه عاشقم که اگر دست برزنی، چون ماجرای موج بیابی مشوشم - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 0:01
نمیدونم چه تصمیمی درسته. احتمالاً دچار وسواس بعد از تصمیمگیری شدهم. چشمام رو میبندم و تصور میکنم که مفهوم این خونه همهجای این دنیا با من باشه. قلبم میلرزه. به سمت چیزی که فکر میکنم خوشبختیه حرکت میکنم. کاش امشب توی این خونه بودی، چون وقتی نیستی خیلی میترسم. از همهچیز. اما به سمت چیزی که فکر میکنم خو...
یا: شاید کسی روی بخت من شاشیده - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 0:01
نت فالش: من یک « نجاتیابنده» م. روزهای زیادی دراز کشیدم کف اتاقم و شمردم تا بمیرم. همین باعث شد که بفهمم نجات تخصص منه. هیچوقت نمیمیرم. ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده سالهم. الآن ولی واقعا پونزده سالهم. [ ویرایش: شونزدهسالم شد. ویرایش دو: و هیفدهسالم. ویرایش سه: واو. هیجده سالم. ویرایش چهار: نه...
ولی تو قشنگ تری. - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 0:20
دمنوش سنبل طیب و گل گاوزبون درست کردی برام. توش عسل ریختی. اگه نبات داشتیم احتمالا نبات می ریختی چون میدونی عاشق نباتم، اما همه ی نباتا رو خورده م. ساعت سه صبحه. آشتی کردیم و تو به من نگاه می کنی که چطور می نویسم.  قشنگه عرفان. قشنگه. Adblock test (Why?)
و رنگ انار خوف انگیز بود. - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 0:20
گذشتن از عشق اول برام سخت بود. اونقدر سخت، که یه روز همه وسایلشو جمع کردم و دادم رفت. بعد شب و روز توی این وبلاگ بودم و چیزایی که براش نوشته بودمو می خوندم. پس یه روز کاسهبشقابی رو صدا کردم، همه رو ریختم تو یه فایل ورد و ایمیل کردم برای یکی. بعد از همه جا پاکشون کردم. امروز دوباره پیداشون کردم. وقتی...
شاید خواستن بمونم و قصه شو بگم. - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 0:20
کوروش توی من تموم نمیشه. من حسش می کنم که میاد و بهم سر می زنه. حسش می کنم که دیگه دوستم نداره. حسش می کنم وقتی تو اتاقم تنها نشستم و یهو پرت می شم به 6 ماه پیش و شروع می کنم به لرزیدن. کوروش من. تو دیگه وجود نداری. این وحشتناکه. من دارم زار زار گریه می کنم و تو دیگه وجود نداری. یادته چقدر جمعمون جم...
ای دختر بهار، حسد میبرم به تو. - تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 20:30
کاش در کوچهی اردیبهشت، من هم خانهای داشتم.
خاطرههای پاترونوسم، سلاح دمنتورهاست. - تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 20:30
درد میکشم که خودم را در سیسالگی تصور میکنم، در قلهی هرچیزی که آدمها میخواهند باشند و میدانم که باز هم هرشب، موقع مسواک زدن، روی روشوییِ سرامیکی خم خواهم شد و دستهام را اهرم خواهم کرد که نیفتم
سخت پیش آمد کسی بفهمد که از شاخههای تازه روییدهی بیست اسفندماه هم شکنندهترم. - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:36
داشتم یه فیلم آمریکایی میدیدم. گویا معادلهی زیر در تمام فرهنگها جوابه: تو دختر قویای هستی= میخوام از تمامِ مسئولیتهام بدون عذابوجدان جاخالی بدم، بپّا.
نوشتم: به خواهرانمان، و به برادرانمان. - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:36
توی « سخنِ سردبیرِ» نشریهی بچهها، نشریه رو تقدیم کردم به مسافرانِ پرواز هفتصد و پنجاه و دوی اکراین. بالاخره براشون نوشتم. قراره چاپ بشه. قراره بره زیر دستِ مردم. قراره کسی روی ورقهی کاغذ و زیرِ یک
هجدهسالگیم، تحققِ رویایی بود که برای بیست و سهسالگی میداشتم. - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:36
سلام. این من هستم در اولین 《 جلسهی دبیران》 ی که در آن شرکت کردهام. ذوق کردهام، روسریم را تا جایی که میشده کشیدهام جلو، ضعف کردهام از گرسنگی و رویم نمیشود به کیکهای روی میز دست بزنم. ویدیو
در ضمن، پایان دنیا خیلی طول میکشه اونوقت. - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:36
الف توییت کرده سوبر، آخرینچیزیه که موقع پایان دنیا میخوام باشم. ولی من جداً دلم میخواد سوبر باشم بچهها. وحشت رو بغل کنم و با چشمای خودم ببینم چطوری همهی ترسا و آرزوها و عشقا و نفرتا از بین میره.
و البته، امسال قانونی و هیجدهساله شدم. - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:36
* اخطار: این متن شامل یکخروار اطلاعاتِ کاملاً بیربط به شماست، دربارهی سالی که بر من گذشت. * مدتهاست که دیگه غیرمنطقی نمیشم. منظورم اینه که دچار اون حملههای تحقیری و غیرمنطقیِ بچگیام نمیشم و ر
چروکِ صورت، توی چشمهام میافتد. و کدری در قلبم. - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:21
دختر زیبایِ من. به لبههای هجدهسالگی نزدیک میشوم. و فکر میکنم که شاید تنها خیرِ ماجراهایِ ریز و درشتِ زندگیِ من به تو برسد. در برابرِ همهی گیجیها، اینکه در این هجدهسال، اتفاقاتِ زندگی برایم تنف
خواب بودی خانوم، بازی مدتهاس که عوض شده. - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:21
تا امروز صبح فکر میکردم زدبازی خلاصه میشه در رونای قلمیِ دخترا، کوکائین، مستی و انواع چیزهای کثیفِ مدرن. صد واحد ازشون متنفر بودم. امروز ترکِ وحشتناکِ منصفانه رو گوش کردم و دیدم که خیر. خلاصه میشه
و کاش هرگز هم نمیشناختم. فکر میکنم هرگز به قوت قبلم نخواهم شد. - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:21
اونروز یک نفر بدون هیچ مقدمهای بهم گفت که حسِ تحقیرم نسبت به آدمایی که " Needy" خطابشون میکنم و اینکه فکر میکنم آدمای دنیا بطور کلی خیلی « نیدی» َن یشهی فرویدی(!) داره. گفت فکر میکنی « people a
عصر بویِ دارچین و سرما، و سعدی. - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:21
1- اگر هیچکدامتان هنوز از اینجا رد میشود، برایم یک راه ارتباطی با نیوا کامنت بکند لطفاً. آیمسیج ندارم. ایمیل شاید؟ 2- خوابم نمیبرد و باید بخوابم، چون لازمهی شغلِ مورد علاقهام همیشه دانشآموز
رخوت معشوقگی - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:21
، یک چیز دیگری هم وجود دارد که این روزها ذهنم را خیلی درگیر کرده. از این زاویه که نگاهش میکنم ، معشوقه بودن، به نسبت تمام شغل هایی که مجبور هستیم در زندگی مان بپذیریم، آسان ترین شغل دنیاست. ( البته