دو دقه وایسین اینستاگرامتونو وصل میکنن دیگه. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:34
تا حالا پای آدمایِ زیادی به اینجا باز شده. پسرعموی بابام، همکلاسیم، مدیر، معلم ادبیات مدرسهم، معلم المپیادم و حتی علی. اما آه خدا. اینکه اخیراً پای 《 در و دافا》ی باشگاه انقلاب به اینجا باز شده، باعث میشه بخوام بخاطر احترام به ساحتِ معظم وبلاگنویسی و صیانت عرصهی وبلاگ از حضور این موجودات اینستاگرامی(...
تسهیل و اسهال. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:34
معلمبودن چیز ترسناکیست. منظورم این نیست که من حالا یک معلم واقعی تماموقت هستم یا هر چه. منظورم آن جایگاهِ والاییست که وقتی پشت میز مینشینی برایت قائل میشوند. من تا دیروز دانشآموز آن مدرسه بودم.
سلام وبلاگ. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:34
1- به شدت سر تولدم فیریکی شدهم. فیریکیشدن هم اصطلاحیه که معادل خوبی براش ندارم، اما میترسم و حساسم و وسواس گرفتهم. در یکسال گذشته، بعد از اون تولد وحشتناک( اوه بله. حتی یادآوریش هم حالمو بد میک
رجعت [ اقوی من یاللی کسرها الزمن.] - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:34
حالا و از پست قبل، چیزهای زیادی تغییر کردهاند. آنشب، در یک لحظهی کوتاه از آنشب و توی سمکافه همهچیز بهم ریخت. [ بعد از نوشتن جملهی قبل 5 دقیقه هیچ حرکتی نکردم. فکر کردم که چطور بنویسم همهچیز چ
و دورهی سامانیان. - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 10:30
زیر یه ویدیویِ یوتیوب، یکی کامنت گذاشتهبود شیعهها اصلا محمد رو بعنوانِ پیامبر قبول ندارن. فکر میکنن علی باید پیامبر میشد. من که جواب دادم، چندنفر دیگه ریپلایم کردن که بله. مشخصه که شیعهها اینطور
همچو ما، با همانِ تنهایان. - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 10:30
این روزا که از سرکوچه رد میشم، هربار به تو فکر میکنم که اسمتم نمیدونستم. هزاربار توی راهرو میدیدمت و سلام نمیکردم. که یهبار توی کوچه، گمان کردم تنهام و جلوی تو رقصیدم. بعد دیدمت و برات سرتکون د
دنیای محاسبه، دنیای نقاب، دنیایِ غریزه - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 10:30
ه. از خودم میپرسم که آیا واقعا دورهی عشقهای بیحساب و کتاب تموم شد؟ آیا سنِ مسابقه برای زودتر پول پیدا کردن و تاکسی رو حساب کردن، تموم شد؟ آیا روزایِ ست نبودن و وقتی که عجله دارین، برای کمک ظرفای خ
O sole mio - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 10:30
امشب هزارتار اسم میتونست داشتهباشه، که هیچکدومشون توصیف صحنهی بالا رفتن پرده نیستن. صحنهی استرس. اون لحظه که انگشتام ازم تبعیت نمیکنن،چون مضطربم و یه سالن آدم زل زدن بهمون. به امشب میشد هزارت
dein ist mein ganzes herz - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 10:30
من هنوز حالم خوبه. روی ابرام. چنانِ زندگی و جوونیای تو وجودم رفته که آروم نمیگیرم. تپش قلبم کندتر نمیشه. فقط دلم میخواد بدوم و آواز بخونم. تو بارون میدویدیم و از گشت فرار میکردیم و با پیانو ویگن
در کف شیر نری، خونخوارهای. - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 10:30
گفتی نکتهها چون تیغ پولادست تیز. گفتی گر نداری تو سپر واپس گریز. درسته؟ یادته؟ یه قدم رفتم عقب. اما شیرین می گفتی و چاره نبود از المپیاد. چاره نبود. سوار قطارِ اجباری بودیم که میرفت تا بیفته تو درّ
چون برق ازین کشاکش؟ - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 10:30
یه چیزی تو تاریخ بیهقی هست. که یکعده هستن، به اسم ترکمانان. کلا اونگوشهن. یه باد تند که تو پایتخت میاد، یه حاکمِ کوچیک که خراج نمیده، یه اختلاف که پیش میاد یا یه سپاهسالار که عوض میشه؛ از اونگو
خانوادهی آبرومند، یک خانوادهی بدون دختر است. - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 21:52
بابام برام کتاب میخره 《 خودت باش دختر》 ، و هنوز مسافرتِ بدون خانواده رفتنِ یه دختر؛ چیزیه که باعث میشه چشمای مامانم گرد شه. داشتم فکر میکردم من که دوتا گزینه بیشتر ندارم. یا طبق معمول سخت بهش میرسم، یا راحت میرسم. ولی این نسل خیلی اذیتن. بیشتر از ما. ما یه کاریش میکنیم، اما اونا احتمالا هیچوقت نمیفه...
چون هربار که میاین درستش کنین، یه سری متدینِ اشتباهی تولید می کنین که وضعو بدتر می کنن. * - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 21:52
خدایا، میخوای یه شانس دیگه به خودت بدی برای دخالت تو دنیا؟ پس بذار من همینشکلی بمونم. خدایا، من یه بغل گنده ی گنده دارم واسه بچه های طفلکِ هر زلزله. واسه گنیجشکایِ کوچولوی یتیم یمن. تو کیفم، پر از
Ok, I wash my face* - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 21:52
توی این کتابِ جدیدی که دارم میخونم، نوشته بخشی از وجودتون وقتی اتفاقهای بدی براتون میوفته نفس عمیق میکشه و خوشحال میشه. چون دیگه کسی ازتون توقع خاصی نداره. همین که زنده بمونین و ادامه بدین کافیه.
و شانزدهی که هیچوقت باور نکردم بهش رسیدم، گذشت. - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 21:52
چندسال سر و کله زدن با کتابهای مختلف، از برونتهها گرفته تا موراکامی و نادرابراهیمی و گابریل گارسیا؛ باعث شده وقتی از دیشب زیر لب تکرار میکنم که 《 هفدهمین سال زندگیت را تمام کردی》 ، منظورم این نباشد
Out of the blue, into the black. - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 21:52
آه. دیگه حتی به خوب شدن فکر هم نمیکنم. کاش حداقل توی دورهای به دنیا میومدم که افسردگی و مشتقاتش دستمالی شده و لوث شده نبود. فقط همین.
چون بالآخره، نسلِ ما هم دل داره دیگه. نه؟ - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 21:52
دراز کشیدم رو تختم، گلوم داره دوتیکه میشه، استخونام دارن تیکهتیکه میشن، سرم داره نصف میشه و همزمان که برای بالا نیاوردن تمرکز میکنم؛ دعا میکنم سایمون بیکر آخرین مردِ جذابِ روی کرهی زمین نباشه. حتی تصورم راجعبه یوسف پیامبر هم یه همچینچیزیه. :))
حتی توی کوچهمون هم دنبالِ سیمرغم. نارنیا که هیچ. - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 8:23
دیشب موقع خواب، واسه جلوگیری از دیوونه شدن از غصه، اومدم که به خودم دلداری بدم. گفتم عیب نداره. عوضش با تحمل یهوییِ همهچی، بزرگ میشم. امروز ساعت دهِ صبح، با صدای شیههی عجیبی از کوچه، شاهنامه خوند
هنوزم به دنیا عادت نکردم. - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 8:23
بابا، چه   دنیا  ی عجیبیه. آدما تو نافِ آمریکا بیخانمانن، مکزیکیا اذیتن، ترامپ و کابینهش سرِ سوریه دارن دعوا میکنن(!)، دانشجوهای علوم تحقیقات میمیرن، بخاری بچهها تو یه مدرسهی غیردولتی آتیش میگیره و
که نفرین برین تاج و این تخت باد.. - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 8:23
منبعِ شاهنامهی امسال، رستم و اسفندیاره. اگه از قسمتِ مرگِ اسفندیار سوال بدن نمیتونم جواب بدم. سهبار تاحالا خوندمش وهرسهبار اینقد گریه میکنم که زورکی میفهمم چی داره میشه. کاش تو ادبیاتِ ایران دههزارتا فردوسی داشتیم.