خرید بک لینک

چند ساله بود؟! پنج یا شیش.

نه فقط برای بوسیدنش، که برای کشیدن لپش هم باید ازش اجازه میگرفتیم. مامانش خم شد و پرسید که عمو میتونه لپش رو بکشه؟!

با اعتماد بنفس تمام سرش رو به علامتِ نفی تکون داد.

مادر اصراری نکرد.

گفت « همینطورین دیگه. اوندفعه هم که رفته بودیم ترکیه، مردم بدون اجازه بهش دست میزدن و بغلش میکردن داستانی داشتیم. قهر کرده بود و بیرون نمیومد. »

من یه گوشه صحنه وایساده بودم، غبطه میخوردم به نظام آموزشیـشون و لذت میبردم از اعتمادبهنفسی که به یه دختربچه پنج ساله تزریق شده، که بتونه بعد از یه سفرِ یکروزه حتی، بگه نه. که بتونه راجعبه بدنش تصمیم بگیره. که بدونه چقدر حقِ کنترل روی تمامِ چیزهای مربوط به بدنش داره.

همونطور که کاملا واضحه و حدس میزنین، توی سوئد بزرگ شده بود و حتی فارسی هم نمیفهمید. ( عزیـــــــــزم ^___^ لذتِ عالم رو داشت با زبان اشاره باهاش بازی کردن ^_^:) )

از هفته قبل تا حالا از ذهنم بیرون نمیره. اعتماد به نفسش موقعِ تکون دادنِ سرش. احترام مادرش به تصمیمش. این صحنه هزاربار توی ذهنم تکرار میشه و با خودم فکر میکنم چقدر قشنگ میشد اگه ما هم به تمامِ بچههای دور و برمون اعتمادبنفس اینو میدادیم که از حقوق خودشون دفاع کنن. چه دنیایِ قشنگی میشد. چه دنیای قشنگی. چه دنیای قشنگی.

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 22:51

صفحه بندی